در جزیره ام نشسته بودم که صدایم زدن"تنهایی بس است زندگی دو نفری معنی میدهد"دست و پا زدم که مرا نبرید من هنوز نه زندگی را میدانم یعنی چه و نه دو نفری را خندیدند و بردندم و خودشان هم رفتند من ماندم و دنیایی از سوال این عشق است؟دو نفر باهم یعنی این؟و با عقل کودکانه خودم جواب دادم بلهو کاش جوابم این نبود "بله" دادم به خیال خودم به خوشبختی و در واقعیت به بدبختی که دست و پا میزد خودش را زودتر نشان دهد چند روزی بیشتر دوام نیاورد خیال خوش کودکانه امحالا نوبت بدبختی بود که روی صحنه زندگی ام هنر نمایی کند و نوبتش شد و من شدم اینه عبرت همه عشق نبود عزیز من همان هایی که میگفتند عاشق شو گفتند دل بکن و بدون منتظر جواب من ماندن باز مرا اوردند و در گوشه جزیره ام رها کردند و رفتند حالا من اینجا گوشه جزیره افتاده ام و تویی که این را میخوانی چشماهیت را بشور مبادا این سرنوشت شوم ان هارا هم بگیرد+حتی نمیتونم از اینجا خودم برسونم توی کلبه ام...اینجا دیگه واقعن تنهام نقاش جزیره ام رفته من و خودم...
+
|جمعه هجدهم تیر ۱۴۰۰ | 2:46 |
|
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
تاريخ: شنبه
4 تير
1401 ساعت: 0:16